تبليغاتX
I'm Jacob
RSS
 

بازگشتی دوباره

سلام

من برگشتم!

اما...اما نمیدونم چی بنویسم با افتضاحی که بار آوردم! از یه طرف که رتبه‌مون تو کنکور سراسری خوب نبود و یه جورایی شناوره و درصد قبولیم 50-50ست، از یه طرف هم نتونستم تو کنکور پزشکی آزاد قبول شم! شاید بگین این پست یه جورایی شبیه پست‌های امین هستش، اما واقعا من ...من دیگه خسته شدم از بس بهم گفتن بشین واسه سال بعد بخون، از بس بهم گفتن رتبه‌ات چند شده، از بس بهم گفتن... 

به نظرم تنها کسایی که به من نگفتن رتبه‌ات چند شده دانشجوها بودن مثل محمد، سعید، محمدحسن، مجتبی عالیپور و ... 

نمیدونم چرا اونایی که تحصیل نکرده‌ان بیشتر حرص میخورن! شاید یکی از دلایل اینه که تو این جو نبودن یا اگه بودن حداقل 10-12 سالی ازش میگذره!

واقعا به جای اینکه ماها رو  دلگرم کنن بدتر ماها رو دل سرد میکنن.

من از اینجا باید از سعید و امین تشکر کنم که واقعا منو دلگرم کردن و برای انتخاب رشته خیلی منو یاری  کردن.

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ساعت 17:0 بوسیله Jacob

 

پزشکی آزاد

دیروز اولین کنکورم رو دادم. اون هم کنکور پزشکی دانشگاه آزاد رو.... با اینکه برام یه تجربه بود اما برا منی که هنوز پیش رو نخوندم تجربه خوبی نبود... اما به هر حال تجربه بود. واسه من سوالات عمومی آسون بود اما سوالات تخصصی رو تا 10ٰٰ ، 15٪ میتونستم بزنم و حالا اینکه یه علاماتی تو ریاضی و فیزیک و یه کلماتی هم تو شیمی و زیست بود که تا حالا ندیده بودم یا به چشمم هم نخورده بود رو جای خود داره... ولی کلا برام خوب نبود... از یه جا پول ضرر کردیم و از یه جا خواب.... انشاالله سال دیگه بتونیم پزشکی دانشگاه دولتی رو قبول بشیم و کارمون پیش آزادیا نیافته...

http://www.jahannews.com/images/docs/000104/n00104874-b.jpg

 

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389 ساعت 11:25 بوسیله Jacob

 

حالا....

حالا گرفتاری‌هامان شروع شده است...!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 ساعت 12:40 بوسیله Jacob

 

سد...

وقتی سدی از جلویت برداشته شود...! 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389 ساعت 10:28 بوسیله Jacob

 

خاکریزی دیگر....

یادواره شهدای فروردین

زمان: جمعه، 20/فروردین‌ماه/1389 ، بعد از نماز مغرب و عشا

مکان: خیابان دانشگاه، مسجد حضرت امام زین‌العابدین علیه‌السلام

تراکت خاکریز فروردین 89


پ.ن:

برگرفته شده از وبلاگ خاکریز خاطرات

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ساعت 18:36 بوسیله Jacob

 

به نام آفریننده طبیعت

1. سال جدید، سال 1389، سال همت مضاعف،کار مضاعف رو به همه‌ی ایرانیان تبریک میگم....!

2. سال جدید رو برای همه‌ی ایرانیان سالی همراه با موفقیت و تندرستی آرزو می‌کنم....!

3. به حمید پسر آموم، وفا دختر آموم و یکی دیگه از دختر آموهام نامزدیشون رو تبریک میگم....!


ما پیام عید رهبر را چو مصحف می‌کنیم                 مثل دستورالعمل همواره مصرف می‌کنیم

  کوری چشم سران فتنه و بیگانگان                      چشم آقا، کار و همت را مضاعف می‌کنیم

 

نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389 ساعت 12:12 بوسیله Jacob

 

Mustache...!

A few days ago one of our friends are ridiculous and we are told: So who has given his mustache ...?!
But now they need to ridicule me and I must say: So who has given his mustache!?...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 ساعت 19:50 بوسیله Jacob

 

خداجون مخلصتیم....

« آنگاه که دوست داری کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد توام» سوره بقره، آیه 152

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 ساعت 11:38 بوسیله Jacob

 

صحرا...

بالاخره بعد عمری صبر (البته نه اونقدر) دیروز ما رو بردن صحرا...!

موقعی که ما رفتیم فقط چندتا کلاس اولی اومده بودن... و از مدیر و معلم‌ها خبری نبود تا اینکه نزدیک غروب مدیر و چندتا از معلم‌ها سرشون پیدا شد.

ما هم قبل از اینکه اونا بیان بیکار نبودیم و رفتیم تو صحرا گشت و گذار و گرفتن عکس، البته از نوع هنریش.

و بعد از اینکه معلم‌ها اومدن چون موقع اذان بود یکی از بچه‌ها اذان گفت و نماز خونده شد و بعدش هم چندتا از معلم‌ها با یکی دوتا از دانش‌آموزان نشستن و کباب میزدن، البته کباب از نوع مرغش...! البته ما هم کنارشون نشسته بودیم و با معلم‌ها بحث می‌کردیم تا اینکه بحث کشیده شد به تعطیلی قبل از عید مدرسه، دوتا از معلم‌ها گفتن هفته بعد شما اگه نیومدین کلاس ما براتون غیبت نمی‌زنیم و اینکه اگه می‌خواین مدرسه رو تعطیل کنین همه بچه‌ها پایه باشین و از دوشنبه، سه‌شنبه نیاین کلاس.

کباب‌زدن تموم شده بود که منتظر اومدن چندتا از مسئولین و معلم‌های دیگه بودیم که بچه‌ها تو یه حرکت غافلگیرانه سر و صورت یکی از معلم‌ها رو ماستی کردن و...

بعد از اینکه از مسئولین و معلم‌ها پذیرایی کردیم خودمون نشستیم و دلی از عزا در آوردیم... البته من دو سیخ کباب بیشتر نخوردم...!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ساعت 18:15 بوسیله Jacob

 

اردو

قرار بود از طرف مدرسه با بچه‌ها بریم اردو....البته از نوع کرمانش...!

میخواستیم بریم کرمان... بچه‌ها فکر میکردن که کرمان فقط بیابونه... معاونمون اومد اینقدر در مورد آثار باستانی کرمان باهاشون صحبت که مثلا: گنبد جبلیه ، مدرسه ابراهیم خان ، حمام ابراهیم خان ، حمام گنجعلیخان و ... داره، معاونمون از بس صحبت کرده بود داشت عرق می‌ریخت اما بچه‌ها کک‌شون هم نگزید.... مدیرمون هم گفته بود حداقل باید 15 دانش‌آموز جمع بشه...! اما زهی خیال باطل. فقط 10 نفر جمع شدیم و اردو لغو شد...

اما مثل اینکه دیشب معلمها جلسه داشتند و قرار شده به جای اردوی کرمان بریم صحرا و کباب بهمون بدن و یه شب اونجا خوش بگذرونیم. امیدوارم اینجا دیگه لغو نشه.

ــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

1. شاید یکی از دلایل اینکه ایرانگردان و جهانگردان کمتر به شهرمون گراش میان به خاطر اینه که اونا هم از آثار باستانی و امکان گردشگری اینجا بی‌خبرند... پس بیایید همگی آثار باستانی شهرمون رو معرفی کنیم...!

 

نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388 ساعت 18:46 بوسیله Jacob